گزارش تصویری افتتاح اورژانس هوایی گیلان
گزارش تصویری شام غریبان حسینی در رشت
گزارش تصویری تجمع بزرگ عاشوراییان و اقامه نماز ظهر عاشورا در میدان شهرداری رشت
گزارش تصویری عزاداری مردم رشت در تاسوعای حسینی
گزارش تصویری آیین سنتی مجمع بری در روستاهای شرق گیلان

پس از دیدن خط حائل بین دو بیروت و شارع الحمراء، در مسیر برگشت، به کنار دریا رفتیم. خانم های زیادی با کمترین لباس ممکن در لب دریاکنار غرفه هایی برای یافتن مشتری نشسته یا دراز کشیده بودند…

..................... تاریخ انتشار:۰۱ آبان ۱۳۹۸ ......................

رویداد گیلان :کتاب «یاد ایام» خاطرات خودنوشت حجت الاسلام احمد عابدینی است که توسط انتشارات گواهان در شمارگان ۱۰۰۰ نسخه با قیمت ۵۰۰۰۰ تومان و با ۴۳۵صفحه به چاپ رسیده است.

این کتاب شامل ۱۰ دفتر است که یکی از آن ها به خاطرات نویسنده از جنگ و یکی دیگر از دفترها به خاطرات حضورش در لبنان تعلق دارد.

نویسنده همزمان با آغاز جنگ، دوران طلبگی خود را شروع می کند و پس از مدتی با اصرار فراوان، مسئولان سپاه را راضی می کند که به آموزش نظامی در تهران رفته و سپس به جبهه ها اعزام شود. او در سالهای جنگ در چندین عملیات شرکت کرده است.

حجت الاسلام عابدینی اولین بار در تابستان سال ۱۳۶۵ به نیت یادگیری کامل زبان عربی به لبنان می رود تا در تبلیغ اسلام و اهداف انقلاب اسلامی، فضای جدیدی را تجربه کند.

آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از خاطرات این طلبه در لبنان است:

در ماه رمضان من و دوستان در بیروت، معمولا بین مدرسه رسول اکرم و مسجد امام رضا در حرکت بودیم و گاهی هم به مسجد غبیری میرفتیم.

در مسجد امام رضا آیت الله سید محمدحسین فضل الله نماز می خواند و گاهی فرزند ایشان و در مسجد غبیری آقای شیخ حسن طراد امام جماعت بود. همه این مکان ها در حومه جنوبی بیروت بود (الضاحیه الجنوبیه).

پس از ماه رمضان روزی یکی از طلاب پیشنهاد کرد که برویم و از خود بیروت نیز دیدن کنیم. بناشد که اول ما را کنار خط قرمز بین بیروت غربی و شرقی ببرد. برایم واقعأ عجیب بود که خانه های مردم را خراب کرده بودند و مانع و خاکریز ایجاد کرده بودند که یک طرف آن مسیحیان زندگی کنند و طرف دیگر مسلمانان. اصلا قابل تصور نبود ولی واقعیت جز این نبود. شهر دو قسمت شده و تا فاصله شاید صد متری هر دو طرف خالی از سکنه بود. کنار مرز و در فاصله ای عقب تر، تمامی دیوارهای خانه ها را سوراخ کرده بودند و آنها را به هم راه داده بودند تا بتوانند در سرتاسر خط، افراد رزمنده تردد نمایند. سوراخ کردن ساختمان های چند طبقه ای به مقدار سوراخی که یک آدم ایستاده از آن عبور بکند و خالی بودن آن ساختمان ها بر تعجبم می افزود. بالاخره الخط الأحمر (خط قرمز) را دیدیم و بعد از آن به شارع الحمراء، مرکز بیروت رفتیم. واقعأ، زیبا و عجیب بود و ساختمانهای جالبی داشت و مردم به کار و کاسبی خود مشغول بودند و بسیار با حومه جنوبی از لحاظ زیبایی و نظافت متفاوت بود.

پس از دیدن خط حائل بین دو بیروت و شارع الحمراء، در مسیر برگشت، به کنار دریا رفتیم. خانم های زیادی با کمترین لباس ممکن در لب دریا کنار غرفه هایی برای یافتن مشتری نشسته یا دراز کشیده بودند. وضع زننده آنان و دیدن آن مناظر، گرچه گذرا و عبوری، اثر بسیار بدی بر روح و روانم گذاشت به گونه ای که مجبور شدم چشم خود را تنبیه کنم تا بر دیدن حرام عادت نکند به همین جهت پس از بازگشت با خودم عهد کردم تا سه روز از مدرسه بیرون نروم تا هیچ خانمی را نبینم؛ زیرا ترس این وجود داشت که به زنان بی حجاب نگاه کنم و مقایسه ای بین آنان و آنچه لب دریا دیده بودم انجام دهم. البته اگر چند روزی ذهن را کنترل می کردم تا آن صورتها از ذهنم محو شود، این ترس و احتمال بر طرف میشد و به حال طبیعی باز می گشت.

آن روز و پس از دیدار از بیروت، چند طایفه ای بودن لبنان برایم معنای جدیدی پیدا کرد. تا آن روز فکر میکردم چند طایفه ای یعنی گروهی سنی و گروهی شیعه و گروهی مسیحی، ولی آن روز معلوم شد گروهی دنبال جنگ قدرت، گروهی مخلص برای خدا و گروهی مخلص برای شیطان! گروهی مشغول دنیا و گروهی مشغول آخرت، گروهی متحیر و پریشان و…

نظرات شما

دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)